قصه ی بلوط و شقايق

یکی بود یکی نبود  توی یه جنگل دور بغل یه نهر آب، وسط درختای بلوط یه بلوط پیر خیلی بزرگ واسه خودش برو بیائی داشت بلوط پیر سر به فلک کشیده انقدر گنده بود که هیچ وقت خم نمی شد ببینه اون پائین چه خبره همیشه میگفت کی حالشو داره خم بشه مگه پائین چه خبره ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />

 

 درخته اون بالا همیشه تنها بود ابر بود و خورشید و پرنده ها .. یه روز عصر دم دمای غروب درخت از این همه تکرار بی حوصله سر حوصله اومد و گفت بذار بابا ببینیم این پائین چه خبره آخه پکیدیم از تنهائی ... یه نیم نگاه بی حوصله پائین انداخت چیزی نبود جز یه کمی علف و سبزه و یه چیزی که ؟؟؟ اون قرمز بود تا حالا این رنگ به چشش نخورده بود یعنی اصلا اونجور گلی تو جنگل ما رشد نمی کرد بلوطه هم که همیشه آبی رو دیده بود با زرد خورشید ورنگ سه تا گنجیشک سیاه و سفید و خاکستری ، تعجب کرد و کنجکاو شد بره پائین ببینه

 

 

آخ آخ یادم رفته بود بگم که توی این جنگل ما 3 تا دونه  گنجیشک ناز دوستای بلوط پیر بودن که یکیش سیاه بود و سفید و اون یکی هم  خاکستری ....

خلاصه درخت ما کنجکاو شد که بره بره بره پائین و اون نقطه هم میومد بالا بالا بالا ،  نزدیک که شد دید یه گل قرمز خیلی نازه که تا حالا ندیده بود اون داشت گریه میکرد آخه تنها بود... میدونی اون پائین هم تاریک بود هم آدم سردش میشد موقع عصرا بس که این درخت لامصب بزرگ بود سایه اش اون پائین رو سرد میکرد ... درخته رو میگی یکم دلش برا گله سوخت گفت اسمت چیه گل ما  گفت ش ش شقایق ....آخی نازی ترسیده بود گل ما ...

درخته به یه حالت خشک گفت واسه چی داری گریه میکنی  گل مغرور گفت گریه نیست بابا صورتم رو شستم تو خیال می کنی گریه کردم ...

درخته دونست که گله الکی میگه ولی به روش نیاورد رفت بالا ... درخته که تا حالا مثل اون صدا جای دیگه نشنیده بود فردا صبح دلش تنگ شد برا صدای گله از اون طرف گله هم که تا حالا با کسی به اون گندگی و صدای زمخت حرف نزده بود دلش برا آقا درخته ما تنگ شد...

گله خواست سرش رو بلند کنه به درخته سلام بده ولی گفت آخه صدای من که اون بالا نمی رسه ولی تصمیم گرفت داد بزنه بلکه شنید لالا برگاشو محکم کشید رو سینه اش  نفسش رو داد بیرون یه نفس محکم هم کشید و سرش رو بلند کرد و خواست داد بزنه که دید درخته داره نگاش میکنه فوری یه نگاه به اسمون و پرنده ها انداخ که یعنی من حواسم جای دیگه هست اما درخته همین طور زل زده بود به گله ،  

 

اون روز همین طوری داشت می گذشت هوا وسطای ظهر گرم شده بود گله خواست پیرهن گل گلی شو در بیاره یکم خنک بشه اول لالا برگاشو در آورد بعد پیرهن گل گلی شو داشت در می آورد که یهو یه باد شدید شروع به وزیدن کرد و پیرهن گل گلی خانم گل ما رو با خودش برد از اون طرف یه ابر سیاه گنده اومد همه جا باز مثل عصرا که سرد و تاریک میشد بود شقایق بیچاره لخت مونده بود

 

 بارون شدیدی شروع به باریدن کرد و آسمون یه نعره وحشتناکی کشید  همه اون زیر خشکشون زده بود از ترس مثل اینکه رعد و برق اذیت میکرد آسمونو اونم داد میزد آی آی  آی ....

گنجیشکا فوری رفتن تو لونه شون روی درخت بلوط قایم شدن ...شقایق تنها مونده بود گوشاشو محکم فشار می داد و میلرزید از سرما ...کم کم بارون همه جاشو خیس کرد شقایق از دست بلوط خیلی عصبانی بود آخه درخته داشت حموم میکرد واسه همین اون خیس میشد والا اگه تکون نمی خورد که این زیر کسی خیس نمی شد ...

 

گله یواش یواش از حال رفت بلوطه بی خبر از همه جا یه نگاهی پائین انداخت ببینه شقایق داره چیکار میکنه یهو متوجه شد که دیگه خبری از اون نقطه ی قرمز نیست دلواپس شد و اومد پائین و متوجه کار بدش شد ولی الان وقت ناراحت بودن نبود آروم دستاشو بالا سره شقایق گرفت و شروع کرد با نفسش فوت کردن... بر خلاف همیشه این بار نفس درخت گرم بود و پر از یه حس عجیب گیج کننده که تا حالا نه کسی دیده و نه کسی شنیده و باز هم با نفس  هاش شقایق رو گرم میکرد ...

 

گنجیشکا که تو لونه شون کله پا شده بودن اومدن بیرون ببینن چی شده ... بلوط فوری به گنجیشک خاکستری گفت  پیرهن گل گلی شقایق رو برو پیدا کن بیار گنجیشک خاکستری که از تعجب شاخ درآورده بود از رفتارهای درخت با تعجب نگاهی کرد و رفت پیرهن شقایق رو براش آورد و درخت تنه شقایق کرد .یه هو یه رعد و برق وحشتناک زد به کمر درخت بیچاره ولی درخت جیکش هم در نیومد آخه میترسید یهو گله بترسه از صداش...  

 

دیگه بارون بند اومده بود اما درخته هنوز فوت میکرد و لای برگاش گرفته بود شقایق رو ... کمر درخته بد جوری درد میکرد کم کم گله به هوش اومد ودرخت رو بالا سرش دید با عصبانیت گفت ببین چه بلائی سرم آوردی تو آدم نیستی ؟ ببین همه لباسام خیس شد همه جام گلی شد دیگه نمی خوام ببینمت ...بنده خدا درخته خیلی غصه خورد و رفت بالا قاطی ابرا... گنجیشکا عجیب سرو صدا راه انداخته بودن...

 

 انگار از این که بارون بند اومده خوشحال بودن  شاید هم کرما از لونه شون اومده بودن بیرون و برا همین خوشحالتر هم بودن ...گله که هنوز عصبانی بود داد زد بابا چه خبرتونه سرم رفت برین پی کارتون دیگه اه ...گنجیشک خاکستری اومد جلو و گفت چه افاده ها بشکنه بالم که نمک نداره گله زد زیر خنده که خنگه اون که ماله آدماست گنجیشکه گفت فرقش چیه اگه من پیرهنت رو نمی آوردم اگه درخته تنت نمی کرد و با فوتاش گرمت نمی کرد الان اینجوری نمی تونستی داد بزنی ...

 

شقایق گفت : یعنی منظورت اینه که تو و درخته بهم کمک کردین ؟؟؟ گنجیشکه خاکستری با طعنه در حالی که دهن کجی هم میکرد گفت بله و پر کشید و رفت . شقایق از کار خودش خیلی پشیمون شده بود اون با درخته خیلی نامهربونی کرده بود سرش رو بلند کرد ولی درخت دیگه پائین رو نگاه نمیکرد شقایق داد زد آی آقا درخته یه نگاه اینجا بکن کارت دارم ببین قهر نکن دیگه من متوجه نشدم عصبانی بودم یه چیزی گفتم اما درخته بس که بالا بود نمی شنید شقایق دمق و پریشون اون پائین نشست و باز با تنهائی هاش حرف می زد و دعوا میکرد گاهی به لالا برگای خودش میگف چرا اینجوری با درخته حرف زدی و شروع میکرد به گریه کردن  از اون طرف درخته هم خیلی دمق بود و از دست خودش بدجور عصبانی بود و حق رو به شقایق میداد که چرا اونو اونجور خیس کرده بود ولی چه فایده شقایق گفته بود دیگه نمی خواد ببیندش ... درخته هر روز یواشکی زیر چشمی یه نگاهی به نقطه ی کوچولوی قرمز میکرد و یه آه سنگین می کشید و باز به آسمون نگاه میکرد  هر دوی اونا هر روز پژمرده تر از دیروز می شدن لالا برگای شقایق زرد شده بود و بلوط پیر هم خیلی از ساقه هاش شکسته بود و داغون شده بود  دیگه از اون درخت بزرگ همیشگی خبری نبود گنجیشکای قصه ی ما که وضع رو اینجوری دیدن با خودشون گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم و با هم نشستن و یه فکر بکر کردن ...

 

 اونا میدونستن که بلوط هر روز که از خواب پا میشه پائین رو نگاه می کنه... فردا صبح قبل از این که جنگل از خواب بیدا بشه اومدن پائین پیش شقایق و یواشکی لالا برگای شقایق رو کشیدن رو پیرهن گل گلیش و روی سرش بعد اومدن بالا پیش بلوط ... گنجیشک سیاه که از همه سرتق تر و پر رو تر بود یه سرفه ای کرد و شروع کرد به سرو صدا کردن بلوط از خواب پرید و بی حوصله گفت بابا جون یکم آرومتر ... گنجیشک سیاهه گفت: به به ، تو خوابی آقا بلوط ؟؟؟ پس خبر نداری از خبر و شروع کرد به خوندن خبر نداری از خبر ... بلوطه گفت یواشتر بگو ببینم چی شده ... گنجیشک زبل گفت کلاغ زاغی رو میشناسی ؟؟؟ همون که رنگ هر سه تای ماست بلوط گفت  خوب خوب ؟؟؟ هیچ بابا آقا عاشق شده ... بلوطه یه نگاهی کرد و گفت این به من چه ربطی داره گنجیشکه زرنگ دوید وسط حرف بلوط و گفت هیچی بابا خانم زاغی پر ادعا ازش گل شقایق خواسته اونم که می دونی نیست تو جنگل ما جز؟؟؟ وای ی ی ی ی  نکنه بیاد سروقت شقایق ما ؟؟؟  سراسیمه نگاهی به پائین کرد اثری از نقطه ی سرخ نبود هراسون خم شد و از ته دل فریاد زد شقاااااااااااااایق ....

 

شقایق که خواب بود وحشت زده در حالی که به تت پته افتاده بود گفت بله  بلوط پیر اشکش در اومد وقتی که دید شقایق طوریش نشده ... شقایق هراسون پرسید چیزی شده ؟  بلوط در حالی که اشکاشو پاک می کرد و بلند میشد گفت نه خیر چیزی نیست تقصیر این گنجیشکه سیاه سرتقه و رفت بالا ... شقایق با عصبانیت رو کرد به گنجیشک سیاه و ازش توضیح خواست گنجیشکم که دید بدجوری کار رو خراب کرده همه چی رو به شقایق گفت ...

 

شقایق نشست و زار زار گریه کرد دیگه گنجیشکا هم نتونستن جلو اشکشون رو نگه دارن و شروع کردن با شقایق زار زار گریه کردن جز گنجیشک سیاه توپولو ... گنجیشک سیاه گفت بابا اصلا غلط کردم خوب یه اشتباهی بود کردم من که نمی دونستم اینجوری میشه الان درستش می کنم خواست بپره بره بالا که شقایق در حالی که با صدای بلند گریه می کرد گفت لازم نکرده ، باد که صدای گریه زاری رو از دور شنیده بود فوری خودش رو رسوند اونجا و گفت چی شده چه خبره ؟؟ صداتون صد تا کوه اون ور تر میرسه بگین ببینم چی شده  گنجیشک خاکستری این دفعه شروع کرد به حرف زدن و همه چی رو گفت باد هم صدای گریه ی شقایق رو برد بالا پیش بلوط ، به بلوط گفت ببین این صدا برات آشناست ؟ بلوط در حالی که با یکی از ساقه هاش بینی ش رو بالا می کشید گفت : خوب که چی ...

 

گفت ببین الان چند ساله که تو منو میشناسی؟ از وقتی کوچیک بودی تا الان که واسه خودت یه درخت گنده شدی درسته ؟؟؟  درخته با یه حالت نازی گفت اوهوم . باد گفت خوب تو نه یه دوستی داری که باهاش درد دل کنی نه کسی که همیشه پیشت باشه منم که دائم تو سفرم این گنجیشکا هم که فردا پس فردا می رن یه جای دور واسه خودشون زندگی می کنن اونوقت تو بازم تنها می مونی ...هاااان ؟؟ درسته ؟؟؟ بلوط گفت آره اما این کاری که با من کردن چی خیلی دلخورم از دست  شقایق و گنجیشک ها ... باد همه چی رو برا بلوط تعریف کرد و گفت که اونا از اینکه شما دو تا با هم قهر بودین ناراحت بودن و فکر میکردن با این نقشه می تونن شما دو تا رو با هم آشتی بدن...

 

بعد اومد پیش گنجیشکا و با یه نگاه چپ اونا رو تنبیه کرد  بهشون گفت ببینیند چی به سر این بنده خدا آوردین آخه گناه داره گنجیشکا که از خجالت سرشون پائین بود جیکشون هم در نمی اومد باد گفت خیلی خوب دیگه نگفتم که اینجور غمبرک بزنین ... گنجیشک سیاه یواشکی سرشو آورد بالا و گفت حالا چیکار کنیم ؟؟؟ باد گفت بیاین فردا صبح که اینا از خواب پا میشن یه جشن بگیریم که با هم آشتی کنن .  حالا هم بدوین بریم هر کدوم یه چیزی فراهم بکنیم ...

 

گنجیشک سیاه رفت سراغ زنبورا و ازشون عسل خواست اونا هم بهش یه عالمه عسل دادن ... گنجیشک سفید و خاکستری هم نیلوفرها رو که دور دخت پیچیده بود رو با پیچک های اون طرف به هم گره زدن و یه سقف گل گلی از همه رنگ درست کردن رو سر شقایق و باد هم رفت عطر همه ی گلای دشت بزرگ پشت کوه رو جمع کرد و آورد توی جنگل ما ...  خلاصه اونا تا شب همه کارا رو کردن .شب خواب از کله ی هر چهار تاشون پریده بود  همه اش منتظر بودن که صبح بشه و بالاخره صبح شد آسمونم ابراشو کشید کنار که آفتاب خوب پائین رو روشن و گرم بکنه ...

 

گنجیشک سیاه رفت بالا پیش بلوط و اول کاکلاشو درست کرد بعد پرای دور یقه ی گردنش رو مرتب کرد و با شبنم های رو برگا موهای سرش رو مرتب کرد و تو آینه ی شبنم ها یه نگاهی به خودش کرد وای بچه ها نمی دونین چقدر خوشگل و ناز شده بود گنجیشک ما ...

 

یه اهم اهم بلند کرد و شروع به حرف زدن کرد سلام ای درخت بزرگ ای بلوط بزرگ ، بلوط تا چشمش افتاد به گنجیشک سیاه زد زیر خنده آخه خیلی بامزه شده بود اصلا این جور حرف زدن هم بهش نمی اومد بلوط در حالی که بلند می خندید گفت تو درست بشو نیستی همون سرتق همیشگی می مونی ... گنجیشک سیاه یکم ناز ناز نگاه کرد به بلوط گفت بلوز جونم جون جون جونم ...

 

بلوط که هنوز خنده هاش تموم نشده بود گفت ها چی میگی ؟ گنجیشکه گفت منو می بخشی به خاطر کار دیروزم ؟؟؟ بلوط گفت آره بابا من از دست شماها دلخور نمی شم ...گنجیشک که از شنیدن این حرف ذوق کرده بود گفت پس بپر بریم پائین مهمونی دعوتی ... بلوط گفت آی ای آی این چه جور حرف زدن با بزرگتره ... گنجیشک یه لحظه به خودش اومد گفت معذرت ... بچه ها نمی دونین این گنجیشک شیطون چقد نازه بلوط باز نتونست جلو خنده هاشو بگیره خندید و گفت خیلی خوب بریم .

 

 از این طرف هم گنجیشک خاکستری و سفید اومدن پیش شقایق و از خواب بیدارش کردن شقایق در حالی که خمیازه می کشید چشاشو مالید و گفت اول صبحی چی شده همه سحر خیز شدن ؟؟ گنجیشک سفید گفت خوب نگا کن می فهمی ... گله یه نگاهی دور و برش انداخت و سقف بالا سرشو دید  بوی گلائی که باد آورده بود همه جا پخش شده بود شقایق با تعجب گفت جشنه اول ساله ؟؟؟ همه زدن زیر خنده  ... الان که تابستونه ...

 

 پس چی شده اینا برا چیه ؟؟؟ گنجیشک خاکستری گفت برا اشتی تو و بلوط این جشن رو گرفتیم الان بلوطه هم میاد پائین ... شقایق قلبش شروع کرد بوم بوم بوم کردن زودی از رو لالا برگاش شبنم ها رو زد به صورتش و از گرد وسط زردش زد به گونه های سرخش ...یهو متوجه شد همه دارن نگاش می کنن و یواشکی می خندن ... شقایق خیلی خجالت کشید ...

 

خلاصه بلوط و گنجیشک سیاه از راه رسیدن و جشن شروع شد و سه تا گنجیشکه با هم شروع کردن به آواز خوندن و بازم شیطنت این گنجیشک سیاه بد جنس گل کرد و بلندتر از همه آهنگ و می خوند بلوط و شقایق اون روز اونقدر خندیدن که همه دلخوری های روز قبلش رو از یاد بردن اونا برای همیشه دوستای خوبی شدن و هنوز هم که هنوز و من این قصه رو نوشتم براتون باهم دوستن ...

 

امضاء : ماهی سياه کوچولو

 

/ 0 نظر / 15 بازدید