نشانه !

سالها پیش که همه چیز زیبا بود
آن روز ها که نمی دانستیم ترش تر از لواشک های بقال سر کوچه مان ترش روئی ها خواهیم دید
آن روزها که همه جای لباسمان بوی پاکن های ۲ تومانی که بابا برایمان میخرید را میداد
روزهائی که نمی دانستیم جز بوی کتاب و دفتر و گاهی هم گل سرخ وسط دفترمان بوی تعفن هم هست
این شاگرد کوچک مهدی فریور اصل : حاضر
دوست داشت معلم باشد ...
هزیان آن روزهاست که امروز میخوانید
دوست داشتم شاگردانم همه شان فکر کنند
دوست داشتم بهشان انشاء بگویم بچه ها بنویسید که من فکر میکنم پس زنده هستم
دوست داشتم تصمیم بگیرند و فکر کنند. نه برای مرده باد و زنده باد ... نه برای شلیک و کشتن
آزاده باشند و آزادانه بیاندیشند.. کسی که جلوتان را نگرفته فکر نکنید ؟؟
فکر کنید . آگاه و عمیق . دوست داشتم که بگویم جز دعوا راه دیگر هم هست
دوست داشتم که بدانند جهل و جهالت همیشه بوده و خواهد بود که اگر چنین نبود فهم و شعور معنی نمی شد
امروز شاگرد که نداریم لا اقل بگویم استادانمان برایمان بنویسند که از فهم تا جهل فاصله یک بند انگشت کودک شش ماه ی مادر هست

/ 0 نظر / 6 بازدید