خانه ای در تاريکی

داشتم نوشتن را فراموش می کردم که باز هم..........

داشتم در تاريکی برای خويش آجر به آجر می فشردم تا خانه شود که باز هم...

تا به کی بايد ايستاد و منتظر رعد وبرق بود

تا ببينيم که چه می ساخته ايم

نگو شمع وجودت هست  آخر می دانی هوا بارانيست

 

/ 0 نظر / 5 بازدید