عصر بود ساعت يادم نيست ...نشسته بودم بالا پشت بوم ....به قولی  نسيم از سمته کوه ساران مرا به خود می خواند و از اين جور دری وری های هميشه گی....داشتم گيتار ميزدم که نه ....داشتم انگولک می کردم  آره اين بهتره.....آخه هيچی از گيتار سرم نمی شه  اما اونا که اولين باره گوش ميدن ها  اول اين جوری ميشن25.gif....بعد 31.gif.........نگاهی با حسرت بهم می کنه ميگه  آقا اين گيتار و چند وقته می شه ياد گرفت؟   تو ياد می دی؟فردا بريم يکی بگيريم واسه من؟  باشه......نشسته کنارم ....من هم تو خودم....مثل اينکه داره حرف ميزنه....من که چيزی نمی شنوم....بابا  لامصب دارم يه جا رو نگا می کنم.....يهو يه زلزله مياد11.gif15.gif.......مگه با تو نيستمممممممممممممممممممممممممممم12.gif؟چه خبره بابا چرا داد ميزنی؟31.gif ...... ۲ ساعته بهت ميگم 20.gif....خوب حالا چی ميگی؟31.gifميگم چتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته؟34.gifباز اين داد زد........بابا هيچيم نيست به خدا....خوابم مياد24.gifهمين.....آخه چته؟چرا اينجوری می کنی؟02.gifآخرش سکته می کنم ميميرم از دستت.25.gif19.gifجواب نمی دم...بازم دارم همون نقطه رو نگا می کنم.....در حالی که با ترحم نگام می کنه بلند ميشه ميره02.gif  لبه ی ديوار نگاشو می دزده...... بيچاره مادرم .......بازم تنها شدم با گيتار لعنتی.....اينم که صداش در نمی ياد31.gif...مگه نگفتم آخه يه ۱ ماهی هست که سيماش پاره شده11.gifجدی نگفتم بهت؟ ای بابااااااااااااااااااااااااااااااااااا


/ 0 نظر / 3 بازدید