خدا تنها يار من

 

خدا !  ای واژه ی مهر 

 ای که نامت تنيده شده در تار و پودم

خدايا ! مهروزا

خرسندم که چنين کسی بالای سرم ايستاده است و چقدر لذت بخش است

چونان توئی را ستودن

ای بزرگ سرفراز .مهربان مهربانان .

خدايا تو يک بار ديگر مهرورزی کردی به اين بنده ی حقير و بازخواندی و من نيز پذيرفتم

 و قسم به بزرگی ات که بار ديگر باز نخواهم گشت از راهت.

خدايا هيچ رنجی در دنيا نيافتم که آزارم دهد جز يک چيز و آن هم آنانی اند که تو را و

مهربانيت را فراموش ميکنند .

خدايا تو به من اموختی که در هزيز بودن عار نيست و بزرگی به هيچ

خدايا چرا بندگانت اينچنين حقير می مانند پشت پوستين ظاهر فريب زندگی

پشت اين نيلوفر های وحشی که چه زيبا تنيده ميشوند به دور درخت

و هيچ کس نيست که دم زند از داد درخت و عشق بازی اش با خورشيد .

و چه صبور است درخت استوار

خدايش بيامرزد دکتر شريعتی را که فرمود : خدايا من چون توئی را در سينه دارم

و چه زيباست اين کلام و لذت بخش.

خدايا تو کيستي؟ که يادت چنين لذت و آرامشی در من می آفريند و لرزه بر اندامم

خدايا گاه نجواهای کوچکم را که پشت حادثه های شب برايت زمزمه ميکنم در گوشت

 ارام و بی صدا و تو چه صبورانه ميشنوی و دست نوازش ميکشی بر سرم

 و باز هم قصه ی عشق و اشک و دلتنگی را با هم ميخوانيم به مهر

يا من اسمه دواء و ذکره شفاء

کسی اندرون من است و آرام ميخواند

بنده ی بيچاره ام چرا بی مهری ميکنی با من؟

من که هستم با تو هميشه و همه حال از چه مينالی چنين؟

مگر جز اين است که تو از نفس و ذات منی ؟

مگر جز من به جائی هم راه داري؟

چرا چنين راه خود را دور ميکنی از من؟

من که با تو مهربانم ؟

الله و اکبر!

اشک مجالم را بريد و نامحرمان در ترديد اين اشک ها !

چشم ها با افسوس مرا مينگرند و کسی از دور ميگويد :

اگر تو به جای من بودی چه ميکردي؟؟

خدايا ميبيني؟ اشک هم جرم است حتی اگر برای تو باشد و تهمت می زنند

تهمت دنيوی بودن

چه خوابيده است پشت اين نی زار فريبکار زندگی که چنين مشتاق به سويش

ميرويم وهيچ نمی انديشيم که آرام تر قدم برداريم بهتر نيست؟ 

اين دنيای خالی از هر چيز و بهتان می بندند که تو ديوانه نيستی

 آن باش که هستی نه آن که می انديشي؟

من کيستم جز تو و تو کيستی جز من ؟

و مگر نه اين است که ذره ذره ی وجودم از آن توست؟

من که ام ليلی و ليلی کيست من

ما يکی روحيم اندر دو بدن

 

/ 0 نظر / 7 بازدید