از فهم تا جهل

سالها پيش که همه چيز زيبا بود

 آن روز ها که نمي دانستيم ترش تر از لواشک هاي بقال سر کوچه مان ترش روئي ها خواهيم ديد

 آن روزها که همه جاي لباسمان بوي پاکن هاي ۲ توماني که بابا برايمان ميخريد را ميداد

 روزهائي که نمي دانستيم جز بوي کتاب و دفتر و گاهي هم گل سرخ وسط دفترمان بوي تعفن هم هست

اين شاگرد کوچک مهدي فريور اصل : حاضر

دوست داشت معلم باشد ...

هزيان آن روزهاست که امروز ميخوانيد

دوست داشتم شاگردانم همه شان فکر کنند 

 دوست داشتم بهشان انشاء بگم بچه ها بنويسيد که من فکر ميکنم پس زنده هستم

دوست داشتم تصميم بگيرند و فکر کنند. نه براي مرده باد و زنده باد ... نه براي شليک و کشتن

آزاده باشند و آزادانه بيانديشند.. کسي که جلوتان را نگرفته فکر نکنيد ؟؟

 فکر کنيد . آگاه عميق . دوست داشتم که بگويم جز دعوا راه ديگر هم هست

دوست داشتم که بدانند جهل و جهالت هميشه بوده و خواهد بود که اگر چنين نبود فهم و شعور معني نمي شد

 امروز شاگرد که نداريم لا اقل بگويم استادانمان برايمان بنويسند که از فهم تا جهل فاصله يک بند انگشت کودک شش ماه ي مادر هست

/ 0 نظر / 6 بازدید