انگبینی که عسل هم نبود !

25 کیلومتر آنطرف تر از تبریز ، درست آنجائی که جاده ی خاکی نشان دور شدن از تمدّن شهری را میدهد ، آنجا که نسیم تبریزی به آن التفاتی نکرده است روستای اسنجان ، روستای نیاکان من است 

 محمد 40 ساله مرد میانسالی که لهجه ی شیرین روستا را همیشه با خود یدک داشت با موهای شانه شده به یک طرف که سمت سویش نه به خاطر شانه کردن بود که از زور کلاه بر سر داشتن دیگر طاقتی برای تغییر نداشت ، محمد مهربان بود و آرام ...

مهدی پسر بلند قامتش مبتلا به دیابت بود و همیشه مجبور بود سرنگ لعنتی را با خود همراه داشته باشد ، مهدی خوش اندام بود و هیچ طرفی از روستا بر نبسته بود گونه های سرخ سیبی اش که وقتی آمیخته با شرم میشد نمی توانستی تشخیص دهی که این سرخی شرم است یا نقاشی خالق !

 امروز صبح وقتی که هنوز خروس ها نخوانده بود که بیدار شوید از خواب غفلت ، تلفن خروس بی محل شد و نرسیده به صبح قلب ها را در سینه مان حبس کرد

 مادر زن سابقم از اینکه صدای تلفن ساعت 6 صبح به صدا در بیاید وحشت داشت این موضوع برایم عجیب بود تا امروز که چرائی اش را فهمیدم ، از پشت تلفن کسی راجع به بستان می گفت و کشتن ، مادر که تپش قلبش را حس می کردم در حالی که صدایش از زنگ تلفن به گیجی افتاده بود گفت مثل اینکه روستا دعوا شده سر مزرعه و محمد کشته شده است. پدرم هر چند که قوم خویش آنچنانی در روستا ندارد ولی به خاکش عشق می ورزد و مادرم هم همچنین ...

 پس محمد !!! باشه الان حاضر می شوم ، پدرم اینها را گفت و گوشی را زمین گذاشت ، همه چشم به دهان پدر دوخته بودیم ، سرش را تکانی داد و نفس

/ 0 نظر / 5 بازدید