دل تنگی

امروز ......... هميشه اول بايد سلام کرد؟؟؟

امروز حالم خيلی بده ! شايد به خاطر هوا باشه ... اما نه ! هوا ديوانگی هام رو به يادم مياره ...

خدا رحمت کنه حسين پناهی ... داستان مرگ لک لک ها حسين هم مثل لک لک ها بود و مثل لک لک ها مرد ...

خيلی حس نزديکی به حسين دارم انگاری می شناختمش ... عجيب ... با اينکه فقط چند بار تو تل ديده بودمش اما شعراش رو که می خونی حس می کنم ! ها  اون لک لکا که حن ميگه ازشون منم می شناختمش ... پروانه ها ..... خيلی حالم بده

 بغض سنگين نفس ... به قول حسين  چيزی شبيه زندگی .... غم انگيز است که چنين فراموش می شوی و من بيدارم هنوز و بر اين فراموش کاری ها می خندم و نگاهت می کنم از گوشه چشم و می فهمی که غمگينم.  خيلی قاطی ام امروز ... کاش می شد شعری گفت مثل قديما  شعر نه چند خط نوشته که کنار هم بشه « دلتنگي» ها ميدونی دلم برات خيلی تنگ شده روزائی که گذشتی .. حالا من مرد شدم ... يعنی ميگن ... از زندگی کنارش خيلی رازی ام ... کاش می شد کمی هم بچگی کرد!... آهان داره پر ميشه ... هنوز نفهميدی ؟؟؟ کاسه ی صبر؟؟؟ نه بابا  ....باشه همين جوری بمون.

به قولی دارم با کی حرف می زنم ؟

کاش الان بالای يه کوه بودم ... ترجيحاْ بالای «دند» اينم عکس من و دند ... فعلاً خدا حافظ برم زندگی کنم . تا بعد!01.gif

دند ، تبریز ، فروردین 84

 

/ 0 نظر / 6 بازدید