تو نميفهمی اندوه مرا!

 

وحقيقت هميشه گنگ خواهد ماند پشت اوار نگاهت

 روزی که خيره در نگاهت نگاهم را مي افکنی به زمین و با شرم ميگوئی

معذرت تو نميفهمی اندوه مرا ! خدا حافظ؟؟؟

هنوز یادم هست که از دیوانگی ها که میگفتم برایت صدای قهقه هایت سقف اسمان را سوراخ می کرد !

امروز چه شده که این دیوانه ی پیر ارزش نگاه کردن هم ندارد؟؟؟

نه نازنینم ! تو نمی فهمی اندوه مرا ! من میدانم چه گذشته در دلت و چه ارمغان آورده با خود برایم !

 نیازی نیست این همه بر خود بپیچی ! کف دستت را باز کن !

 حلقه ی قدیمی مال من .. نگاه حلقه شده به چشم های تو از ان تو !

به این دیوانه ی پیر هم سری بزن ! خانه اش خاموش است اما دلش هنوز روشن !

اخر میدانی هنوز هم که هنوز است داغ حلقه ای که سخت گرم شده بود در پیچ و

خم خطوط کف دستت کف دستم باقی مانده است و عجیب می سوزاند

 

/ 0 نظر / 7 بازدید